
پروردگار عالم به من لطف کن تا بيشتر در پي تسکين بخشيدن باشم تا آرام شدن
همانطور که مي فهمم فهميده شوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم
زيرا دراثر دادن است که دريافت مي کنم،دراثربخشيدن است که بخشيده مي شوم در مرگ خود است که در زندگي جاويدان متولد مي شوم
سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است. گاهی کامل فراموش میکنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی. و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی...
اینقدر خسته ام که توان زدن حرفی ندارم!!!!!!!!
بی خیال از بارش باران
بی خیال از همه کس
می روم تا شاید
ارزو هایم را
به تحقق بخشم!
شاید می روم
تا ز دست
غصه در امان باشم!
اخر می دانید!
من در این کوچه ی ظلمت تنهام
کوله بار قلبم تنها درد است
می روم تا شاید.....................!
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب ،
اندام تورا ،
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
می نویســـم یادگـــاری تــا بمانـــــد روزگـــاری ، گــــر نمـانـم روزگـــاری این بمانـد روز مرگم یادگــــاری
گاهی دلم برای خدا تنگ میشود حتی برای نوروصدا تنگ میشود گاهی کمی برای علفهای باغچه گاهی برای شب پره ها تنگ میشود گاهی برای ماهی سرخی که می دود درنقره های تُنگ طلا،تنگ میشود هرشب سوال می کنم آرام ازخودم وقتی دلم برای دعا تنگ می شود دنیاکه جای این همه فولادوآهن است آخربرای عشق چراتنگ می شود؟
نــامــت را...
خــاطـراتــت را...
بــو سـه هـایــت را...
و لـمـس ِ حـس ِ بــودنـت را...
هـمـه ُهــمه را ، بــه دسـت سـرد بــاد سپـُـردم!
...یـــــــادم تـــو را فـــــــرامــــــــوش...
انگـــار
آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم
همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ ـ ..
در خــــوابــــ تــ♥ـــو جـــا مانـــدست
بـــا اســم شبت هــــر شـــب
تمــام رؤیــــاهــا را
پـا برهنـــــــه
دنـبال تــــ♥ــــو مےگــــردم...
همیشه؛
سکوتم به معنای پیروزی تو نیست
گاهی سکوت میکنم که بفهمی،
چه بی صدا باختی...
چقـدر کــم تــوقــع شـده امــ
نــه آغــوشــتــ را مـي خــواهــمــ نــه ديگـــر بـــودنــتـــ را..
هميــن کــه بيـــايــي و از کنـــارمـ رد شــوي کـــافيــستـــ
مـــرا بــه آرامــش مــي رســانــد.... حــتي اصطحکـــاک ســايــه هـــايمـــــانـــ...
آهای ِ روزگار !!
برایم مشخـــص کن
اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی
می خواهـــم رقصــم را با سازت
هماهنگ کنم ... !!
در گوش آدم ها
تنهاایم راهدیه می کنم
به قدمهایم
آسمان برایم آبی ست
برکه ها همه مهتابی اند
دریاها مواج
زندگی می خزد بر کالبد جوانی ام...
و اما زمانیكه كنار هیچ كس نشسته ام و به آوای آنانكه از سكوت لبریزند گوش فرا می دهم ، به یاد لحظه هایی می افتم كه در كنار تو،همه چیز رنگی بود و پر از ترانه ...
و پرواز از نگاه گره خورده ی ما آغاز می شد و به دریا می رسید ...
در آب می رقصیدو با موج به خدا سلام می كرد ...
در هم فرو می رفتیم من ، تو، دریا،موج و خدا ....
همیشه نگرانم ...
همیشه منتظرم....
و همیشه می گردم ....
نگران از دیدن دوباره ی چشمان پر مهر تو زمانی كه رو به روی نگاه خسته ام غرق سكوت و خاطره می شوند ....
منتظرم ، به امید لحظه ای كه دیگر نباشی.... چه در خیالم ،چه در نگاهم ....
و همیشه می گردم به دنبال جاییكه
پنهان كنم اشكهای بی گناهم را ....
گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم و نه چتر همراهمان هست، نه کسی آن پائین آغوش باز کرده ما را بگیرد. از چشم هم می افتیم و هرچه فکر می کنیم یادمان نمی آید قصد خودکشی داشته باشیم.
امواج زندگی را بپذیر ، حتی اگر گاهی تورا به عمق دریا ببرند. آن ماهی آسوده که همیشه بر سطح آبها میبینی مرده است.
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم،مثل این بوده است که دست خداوند را برشانه خویش احساس کرده ام.